شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )
278
سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )
[ 88 ] ذكر عاقبت سلطان جلال الدّين منكبرنى رحمه اللّه چون جنگ مرا از سلطان جدا كرد بعد از سه روز كه در مغارات مخفى بودم به ايمد آمدم . بعد از ان به اربل رفتم ، بعد دو ماه كه در ايمد از خروج ممنوع بودم . از آنجا بآذربيجان رفتم ، و مصايب بسيار و نوايب بىشمار مشاهده كردم . از آنجا باز بمفارقين « 1 » آمدم با كيسهاى تهى و دلى از اندوه پر ، درويش و برهنه ، چه آن قدر بدست نمىآمد كه خشنى بدست آرم و درپوشم . به هيچ شهرى نمىرسيدم إلّا كه مرجفان خبر مىانداختند كه سلطان باقيست ، * و جمعيّت كرده است و بيرون آمده . بحسب اهواء و ولائى كه با سلطان داشتند « 2 » دروغها در هم مىبستند . چون بمفارقين « 1 » رسيدم ، و حقيقت شد كه هلاك شده است ، از زندگانى خود ملول شدم ، و قضا و قدر را در نجات خود ملامت كردم و تنفّس صعدا كرده مىگفتم : ليت ربّ محمّد لم يخلق محمّدا « 3 » . و گر در اجل حيلتى بودى عمر خود را با وى مقاسمه مىكردم . امّا چون مىبينم كه زمام اختيار از دست ذوى الأقدار خارج است ، و مىدانم كه بحيله و تدبير صرف قضا و تقدير ناممكنست ، بضرورت صبر مىكنم . آرى ، چون تاتاران او را در آن ديه بر سر خرمن كبس كردند بعضى از اسيران گفتند كه : سلطان اينست . ايشان در طلب او جدّ تمام نمودند ، و پانزده سوار
--> ( 1 ) - مفارقين در اصل بجاى ميافارقين نوشته شده است . ( 2 ) - در اصل : داشتند و . ( 3 ) - اين را صوفيه بعنوان حديثى نقل مىكنند . در تعليقات توضيح داده خواهد شد .